« "یاکریم" از پنجره حمام آمده بود داخل و میان سبدی که لیف و کیسه و دیگر وسایل حمام را توی آن می گذاشتیم، لانه ساخته بود! همان جا هم تخم گذاشته بود و با صبر فراوان، نشسته بود تا جوجه هایش از تخم بیرون بیایند! ... حمام که می کردیم از بین بخارها می دیدمش که دارد نگاه می کند، آب و کف رویش می ریخت و تکان نمی خورد! ... »
آزاده اینها را در حالی برایمان تعریف می کند که قسمتی از مقنعه اش را گرفته جلو دهانش و می خندد! همزمان با تعریف کردن این خاطره، با دستش فاصله ی لانه ی "یاکریمِ" منظور(!) را تا محلی که اهالی خانه دوش می گرفته اند، نشان می دهد که کمتر از یک متر است و باز هم می خندد!! از خنده او و تصور صحنه ای که برایمان با کلامش آفریده، به شدت می خندم؛ جوری که نمی توانم جلو خودم را بگیرم و حتی یادم می رود بپرسم صبر یاکریم بالاخره نتیجه داد یا نه؟ جوجه هایش از تخم در آمدند که تا قبل از یادگرفتن پرواز و کوچ از حمام(!) آنها هم مثل مادرشان از توی بخارها به آدمهای داخل حمام نگاه کنند یا نه؟!
-----------------------
ادامه مطلب



