سقف تنهایی هایمان
کوتاه است
اما
می دانم
خدایی آن بالا بالاهایش هست .....!

ادامه مطلب
از اینجا شروع شد؛ ساعت یک و 20 دقیقه بعد از ظهر روز پنج شنبه 6 بهمن 90، ایستگاه مترو ورزشگاه آزادی. نشسته بود روی یکی از صندلی ها. ظاهر مرتبی داشت و 4 کیف مخصوص جاسازی کارتهای الکترونیکی. هر کدام از کیفها 5 لفافه شیشه ای با جلد قهوه ای رنگ هر کدام هزار تومان. اینها را با داد، برای دختر بنفش پوش سن و سال داری که آن سوی ایستگاه و درست مقابلش نشسته بود، گفت و گفت فقط 4 هزار تومان جنسش باقی مانده که توی همین قطار که بیاید، می فروشدشان، بعد می رود مولوی که لواشک بخرد و تا ساعت 3 دوباره بر می گردد توی خطوط مترو...
بعد پشیمان شد و گفت می رود صادقیه و لواشکها را می خرد و زودِ زود یعنی تا ساعت 2 بر می گردد توی خط و .... بعد شبیه همه بچه های 10 ، 12 ساله، شروع کرد به بالا رفتن از صندلی ها و پریدن روی موزاییک های خاکستری رنگ ایستگاه و .... قطار کمی تاخیر داشت و ساعت یک و 35 دقیقه رسید به ایستگاه....
